Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

رنگ دنیام عوض شد!

عشق بیشتر
از همون اول که دیدمش،از همون اولین لبخندش،از همون اولین نگاهش،از همون اولین قدمهایی که به سمت من برداشت… رنگ دنیام عوض شد!

سوالات قدرت بخش

اگر می خواهید سرحال و با نشاط، کارهای روزمره تان را انجام دهید باید از خود بپرسید:«امروز چه کار باید بکنم که خوشحال تر از دیروز باشم؟ چطور می توانم در کارم موفق تر باشم؟ چگونه می توانم با اعضای خانواده رابطه ی بهتری برقرار کنم؟»

اگر هر روز از همان اول صبح خسته و کسل اید، دلیل اش این است که سوالات بد و ناراحت کننده ای مطرح کرده اید:«امروز دیگر چه بدبختی به سراغم خواهد آمد؟ امروز دیگر رئیسم چه بهانه ای برای سرزنش من پیدا خواهد کرد؟ امروز چرا همسرم بدخلق تر از روز قبل است؟» سوالات، کنترل کننده و هدایتگر کامپیوتر مغز شما هستند.

هر سوالی که با طرح آن احساس نشاط و خوشی می کنید، سوال مناسبی برای تمرین روزانه ی شماست. با چنین سوالاتی می توانید بلافاصله کانون تمرکز فکرتان را بر خوشی و لذت قرار دهید.سوالات قدرت بخش خود را بیابید و هر روز بخشی از آنها را در ذهن خود مطرح کنید.

اکنون براحتی می توانید هر روز صبح احساس خود را تغییر دهید و روحیه ای عالی داشته باشید. وقتی مغز با نشاط و خوشحال است به دنبال جواب خواهد گشت و هر روز دلایل بیشتری برای خوشحالی و رضایت از زندگی خواهد یافت. طعم حس خوب زندگی را خواهید چشید و چون هر روز آن را حس می کنید چنین حسی در سیستم عصبی شما ثبت خواهد شد.

برخی از سوالات قدرت بخشی که من روزانه در ذهنم مطرح می کنم:

  • چگونه است که سرشار از آرامش،شادی و لذت هستم؟
  • چگونه است که همسری خوب و تعالی دهنده دارم؟
  • چگونه است که زیبا و دوست داشتنی شده ام؟
  • چگونه است که اعتماد به نفس بالایی دارم؟

نکته های زندگی (1)

  • هرگز از به دست آوردن آنچه حقیقتاً می خواهی نا امید نشو. کسی که آرزوهای بزرگ دارد، بسیار قوی تر از کسی است که فقط واقعیت ها را در دست دارد.
  • بیش از حد لازم، مهربان باش.
  • یادت نرود، بالاترین نیاز عاطفی هر کس، مورد تحسین واقع شدن است.
  • به دیگران فرصتی دوباره بده، اما نه سه باره.
  • هرگز در هنگام خشم دست به عمل نزن.
  • چیزهای کم اهمیت را تشخیص بده و سپس آنها را نادیده بگیر.
  • وضع و حالت خوبی داشته باش.هدفمند و با اعتماد به نفس وارد اتاق شو.
  • هر کجا به پیش داوری و تبعیض برخوردی، با آن مبارزه کن.
  • از هر چه داری استفاده کن و نگذار در اثر بلا استفاده ماندن بپوسد.
  • عاشق پیشه باش.
  • بگذار دیگران بفهمند در چه مورد ایستادگی می کنی و در چه مورد ایستادگی نخواهی کرد.
  • پیش از یافتن شغل تازه، از شغلت استعفا نکن.
  • هرگز از کسی که چک حقوقت را امضا می کند انتقاد نکن. اگر از کارت راضی نیستی، استعفا بده.
  • مردم را به قدر قلب شان اندازه بگیر، نه به قدر حساب بانکی شان.
  • مثل مثبت ترین و پرشورترین کسی شو که می شناسی.
  • بهترین دوست همسرت باش.
  • نگران نباش که مبادا نتوانی بهترین چیزها را به فرزندانت بدهی. بهترین آنچه را می توانی، به آنها بده.
  • کیفیت یک محله را از روی رفتار مردمی که در آن زندگی می کنند، بسنج.
  • به کسی غبطه نخور.
  • نمایش های خشونت آمیز تلویزیونی را تماشا نکن و پولی هم بابت خرید چنین برنامه هایی نپرداز.
  • برای همه موجودات زنده احترام قائل باش.
  • اتومبیلی را که امانت گرفته ای، با باک پر پس بده.
  • هر کاری از دستت بر می آید برای کارفرمایت انجام بده، این یکی از بهترین سرمایه گذاری های عمرت خواهد بود.

مامان کلاغه

مسئول امور برقی برج کاوه یک مرد متینی هستش،لاغر اندام، صورتی کشیده با چشمانی نافذ که یک حالت دلنشینی را به صورتش القا کرده، با اینکه اولین بار بود می دیدمش ولی به طور ناخودآگاه شخصیت و شکل ظاهریش به دلم نشست!

برای بالابر، به برقی جداگانه نیاز داشتم به پارکینگ، قسمت موتورخونه رفتم اونجا با یک نرده آهنی بزرگ از پارکینگ جدا شده بود. صداش کردم و در حینی که منتظر اومدنش بودم چشمم به یک جوجه کلاغ خوشگل افتاد! منقارش برای کله کوچیکش واقعاً بزرگ بود ولی روی هم رفته با مزه بود. اونو تو یک کارتن معمولی نگه میداشت! تعجب کردم پیش خودم گفتم آخه میون این همه پرنده زیبا و معروف کی یک جوجه کلاغ را نگه میداره؟! چیزی نگفتم .

با هم بالا رفتیم و مشکل برق ما را حل کرد. بعد از چند دقیقه دیدم با همون کارتن اومده و بعد جوجه کلاغ را که تازه متوجه شدم پاهایش بطرز دلخراشی شکسته بودند در هوا بالا و پایین می برد و می گفت قار قاری! الان مامانی میاد!!! من خندم گرفت. از روی کنجکاوی رفتم پیشش و بهش گفتم دارین چکار می کنین؟

گفت:» چند روز پیش که برای کاری به پشت بوم اومده بودم دیدم این جوجه کلاغ بصورت ناشیانه به پره های بزرگ هواکشی که در آنجا بود برخورد می کنه و پاهاش به این شکل آسیب می بینند. من هم که دلم براش سوخته بود، رفتم که ورش دارم ولی ورداشتنش همان و جمع شدن 20-30 کلاغ در آسمان همان! کلاغها بطرز وحشیانه ای به سمت من هجوم آوردند تا بتونند جوجه کلاغ مصدوم را نجات بدند ولی من با چابکی از اونجا فرار کردم و اینطور شد که جوجه کلاغ را برای معالجه پیش خودم به موتورخونه آوردم. یکبار تصمیم گرفتم اونو به منزلم که چند خیابون پایینتر بود ببرم این کار را هم کردم ولی وقتی داشتم از ساختمان خارج می شدم دیدم دو تا کلاغ تو آسمونا بالای سرم در حال چرخش هستند، چند قدمی را پیاده رفتم دیدم اون دو تا کلاغ هم ماهرانه به دنبال من میومدند! ایستادم و جوجه کلاغ را روی زمین گذاشتم و کمی اونطرفتر ایستادم دیدم یکی از اون دوتا کلاغها سریع پایین اومد و منقارش را نوازش گونه بر روی منقار اون جوجه کلاغ کشید! «

حدود ساعت 12 ظهر بود، تهران خیابون ابن عرب، از صبح ساعت 6 سر پست ایستاده بودم! یک لحظه دیدم یک خودرو سواری تویوتای سفید رنگ ، راننده اش خانمی 30 – 35 ساله با یک روسری ساده وارد خیابون سمت چپی که کامل در دیدرس من بود، شد.

خیابون نسبتاً سربالایی بود، یک لحظه در کمال ناباوری توقف کرد! چند ماشین پشت سرش ترمزکردند! مثل یک ردیف کلید پیانو ولی با این تفاوت که از هر کدام صدای گوش خراش ترمز روی آسفالت خارج شد! یک دقیقه صبر کردم، دیدم انگار نه انگار، حوصله نداشتم جلو برم برای همین یک دقیقه ی دیگر صبر کردم دیدم نه خیر! حواسم به یک ماشین متخلف دیگه پرت شد یک جوان به قول امروزیها فشن که راننده یک پراید مشکی بود! بحث من با اون حدود 5-6 دقیقه طول کشید! اون جوون فشن که رفت من سرم را چرخاندم دیدم …  یا خدا!

خیابون بند اومده بود و یک الگانس راهور هم اون پشت مشتا میون اون شلوغی گیر کرده! با یک حالت عصبانیت به سمت اون تویوتای سفید رنگ، شروع به قدم زدن کردم! تقریباً داشتم نزدیک می شدم که اون خانم من را دید و از ماشین پیاده شد صورتش مثل یک بچه سرخ شده بود با تمام وجود ترسیده بود مثل اینکه غولی دیده باشد!

شروع کرد به صحبت کردن و گفت: «جناب سروان به خدا من ….» به کلمه ی «من» که رسید دیدم زبونش بند اومد و بدون هیچ کلمه ای دیگر بغضش ترکید! آنچنان اشک می ریخت که من یک لحظه تو دلم گفتم الان همه فکر می کنند من به این خانم چی گفتم! که داره با این شدت زار زار گریه می کنه! حدود 10-12 نفری دورا دور داشتند این صحنه را می پاییدند. یکی از میون اون جمعیت با صدای بلند گفت: «جناب سروان آخه چرا بی خود جریمه می نویسید؟! مردم گناه دارند به خدا!!!

خاطرات سربازی من در پلیس راهور تهران بزرگ

آیا از ته دل دعا کردن را می دانید؟ در روز چه اوقاتی را صرف عبادت و دعا می کنید؟ بی گمان هر کس که ایمان و اعتقادی دارد در مواقع خطر و هنگام گرفتاری و بیماری و یا در وقت مرگ دست به دعا بر می دارد.

دعایی می کنیم تا خطر را از خویش دور سازیم و غالباً دسته جمعی هم دعا می کنیم تا مصایب و بلایای طبیعی مثل زلزله، سیل، توفان و خشکسالی بر زندگی مان نتازند و یا مثلاً معدن چیانی که در اعماق معدنی محبوس شده اند، از مرگ، جان سالم به در ببرند. شگفت آنکه اینان نیز بعد از نجات خود اظهار می دارند که در آن بحبوحه که از زندگی خویش قطع امید کرده بودند دست به دعا برداشته بودند.یا خلبانی که هواپیمایش برفراز آسمانها دچار سانحه شده پس از آنکه سالم به زمین می نشیند مدعی می شود که تنها دعای او بوده که او را از آن وضعیت وخیم رهانیده است.

تردیدی نیست که دعا کردن عامل اعجازگری در مقابله با مخاطرات بشمار می رود اما هرگز نبایستی تا زمان پدیدار شدن گرفتاریها و مسایل دست روی دست گذاشت و به قول معروف دست به دعا نبرد بلکه بهتر است این عنصر شگرف را به بوته فراموشی نسپاریم و دقایقی از اوقات شبانه روز را بدان اختصاص دهیم تا آرامشی ژرف در کنه وجود، باطن و نفس خویش پیدا کنیم.

خود واقعی تان

مدی تیشن چیزی نیست مگر وسیله ای برای آگاه کردن شما از خود واقعی تان که – توسط شما خلق نشده و کیفیتی است که شما آن هستید- با آن به دنیا آمده اید و تنها لازم است دوباره آن را کشف کنید. هنگامی که انسان خود واقعی اش را کشف کند دیگر هیچ کس نمی تواند او را استعمار کند و از او بهره برداری نماید، دیگر کسی نمی تواند به او دستور دهد و او مطاع محض باشد. در صورتی که انسان خود واقعی اش را کشف کند، بر اساس نور درونی خودش زندگی می کند و زندگی او زیبایی غیر قابل تصوری خواهد داشت.

تقریباً همه در موقعیتهای اشتباه قرار دارند. کسی که می توانسته یک پزشک موفق باشد هم اکنون نقاش است و کسی که قابلیت آن را داشته که نقاش خوبی باشد حالا یک پزشک است. به همین علت کل جامعه دچار هرج و مرج شده است. علت اصلی این است که هر کس توسط دیگران هدایت و راهبری شده است و هیچ کس به واسطه ی بینش درونی خودش مسیر زندگی اش را انتخاب نکرده است.

مدی تیشن به شما کمک می کند بینش درونی خود را وسعت و قدرت ببخشید. هنگامی که چنین اتفاقی می افتد کاملاً آگاه خواهید شد که «چه چیز» شما را راضی و به شما کمک می کند تا شکوفا گردید. این چیز هر چه باشد برای افراد مختلف متفاوت است زیرا هر کس موجودی کاملاً منحصر به فرد است.

منبع: کتاب اولین و آخرین رهایی (راهنمای عملی مدیتیشن)

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.