پس چرا همه از آن با خبر نیستند؟
زیرا بیش از حد ساده است. زیرا ما درباره آنکه حقیقت چگونه باید باشد، پیشاپیش اندیشه ای در ذهن داریم.
با سوال کردن، شما ابتکار به خرج می دهید(و در دانستن حقیقت) پیش قدم می شوید، این اولین قدمی است که شما را به سمت جواب بعدی راهنمایی می کند.
معمولا جستجوگر در حالیکه در بطن حقیقت قرار دارد از آن آگاه نیست، زیرا دید محدود او فقط می تواند واقعیت های جامدی که در محدوده ی آن قرار دارند را دریافت کند. این اشکالی ندارد. همیشه قدم دیگری به سمت حقیقت وجود دارد.
عشق خدا همواره در کار است که به روح کمک کند تا راه خانه را بیابد. صرف نظر از اینکه تا چه اندازه در مورد خدا بصیرت پیدا کرده باشیم، همواره چیزی وجود خواهد داشت که در ورای افق درک ما باشد. طبیعت حقیقت بدینگونه است. حقیقت، عشق الهی را بدنبال دارد.
دلیل جنگ ها، دزدی ها، دروغ ها و دیگر خصیصه های انسانی این است که هیچ مذهبی نمی تواند عشق را درون قلب کسی تزریق کند. وقتی عشق خدا به قلب وارد می شود تنها در آن وقت است که تغییرات بهتر بوقوع می پیوندند. حقیقت در خلاء عمل نمی کند. کسانیکه توسط حقیقت لمس شده اند سعی می کنند آن را در زندگی روزانه شان جاری کنند، در بین خانواده، کار و مذهبشان.
بدن ما معبد خداست. باید از آن مواظبت کنیم چون بدن خانه روح است. ما اینگونه با روح الهی کار میکنیم، سعی کنیم خنده را در هر جای زندگی که می توانیم پیدا کنیم. هر جا که می توانیم، زیرا خنده التیام است. شفا همیشه به شخص بستگی دارد، اینکه آن روح در چه سطح از آگاهی قرار دارد.
منبع: The Language of Soul
نظر من هم با شما موافقه.حقیقت خداست که اگر در وجود هر کس راه پیدا کند وای که چه میکند…
خدا قسمت کنه