خاطرات زیادی دارم! خاطراتی که بعضی اشون به سختی به زبان می آیند چه رسد به نوشتن! دوست دارم آنها را همیشه در دلم نگه دارم و گهگداری بهشون رجوع کنم. اینکار لذت شیرینی دارد.
Archive for the ‘خاطرات’ Category
خدمت سربازی تموم شد!
ارسالشده در خاطرات, خودمونی, tagged تهران, راهور, سربازی در آوریل 26, 2009 | 2 نظرات »
یک خاطره-نون
ارسالشده در خاطرات, خنده دار, خودمونی, tagged مادر, کودک, خنده دار در آوریل 21, 2009 | بیان دیدگاه »
پنج ساله بودم که مادرم به من گفته بود اگر در حین بازی یا گشت و گذار در بیرون از منزل احیاناً تکه نونی رو زمین دیدی اونو بذار یه جای بلند و تمیز! (ثواب داره و خدا اینجوری بیشتر تو را دوست میداره) متاسفانه من اون قسمت آخر حرفش را به درستی نشنیدم یا [...]
یک پسر کوچولوی بسیار بامزه و شیرین زبون
ارسالشده در خاطرات, خودمونی, روانشناسی در فوریه 28, 2007 | بیان دیدگاه »
دو روز بود که به خاطر برخی مسائل ناراحت شده بودم، خودم را به آرامی می خوردم، کم کم بدون اختیار داشتم افسرده میشدم (مثل گذشته های نه چندان دور که شاید به مدت یک الی دو سال دچار افسردگی شده بودم، درست یادم نمی یاد).
ولی من چندین ماهه که با خودم عهد بسته بودم [...]