Feed on
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

داستان شخصیت چیست؟

شخصیت خود را هدف تیراندازی با حلقه های هم مرکز در نظر بگیرید. شخصیت شما از پنج حلقه درست می شود. در حلقه اول،ارزشها و در دایره خارجی آن، باورهایتان قرار دارند.

ارزشهای شما، باورهای شما را مشخص می سازند؛ باورهایی که درباره خود و دنیای پیرامون خود دارید. اگر ارزشهای مثبت داشته باشید، چیزهایی مانند عشق، محبت و سخاوت، باور می کنید که اشخاص حاضر در دنیای شما شایسته این ارزشها هستند و بنابراین با آنها به همین شکل رفتار می کنید.

باورهای شما هم به سهم خود حلقه دوم شخصیت شما را مشخص می سازد که همان انتظارات و توقعات شماست. اگر ارزشهای مثبت داشته باشید، خودتان را آدم خوبی در نظر می گیرید. اگر خودتان را آدم خوبی در نظر بگیرید، انتظار حوادث خوشایند را دارید که برایتان اتفاق بیفتد. اگر انتظار دارید که حوادث خوشایندی برایتان اتفاق بیفتد، مثبت،بشاش و آینده نگر خواهید بود. در اشخاص و در دنیای پیرامونتان دنبال چیزهای مثبت خواهید گشت.

سطح چهارم شخصیت شما که از ناحیه انتظارات شما مشخص می شود، نگرش و برداشت شماست. نگرش و طرز تلقی شما بازتاب ارزشها، باورها و انتظارات شماست. برای مثال، اگر ارزش شما می گوید در دنیای خوبی زندگی می کنید و باورتان این است که در زندگی موفق خواهید شد، انتظار می کشید که هر حادثه ای برای شما اتفاق بیفتد به شکلی به شما کمک خواهد کرد. در نتیجه در قبال سایر مردم نگرش ذهنی مثبت خواهید داشت. شاداب تر و خوش بین تر خواهید شد، شما کسی خواهید بود که دیگران بخواهند با او و یا برای او کار کنند. به همین دلیل است که یک نگرش ذهنی مثبت با موفقیت فراوان دست در دست حرکت می کنند.

حلقه پنجم، اعمال شماست. اقدامات بیرونی شما بازتاب ارزشها، باورها و انتظارات شما در بیرون از شماست. به همین دلیل است که آنچه را در زندگی و کارتان به دست آورید بیشتر با توجه به آنچه در درون شما می گذرد مشخص می شود.

برایان تریسی-کتاب هدف

تولید کننده راه صحیح و اقتصادی ترین راه انجام یک کار را می داند تا با کمترین تلاش به نتایج بیشتری دست یابد. او یک تولید کننده است. اما یک آفریننده به این در و آن در می زند. او نمی داند راه صحیح انجام یک کار کدام است، این است که بارها و بارها به جستجو و تحقیق خود در مسیرهای مختلف ادامه می دهد. چندین بار راه نادرست را طی می کند- اما به هر جا که حرکت کند، چیزهایی می آموزد؛ او از این طریق غنی تر و پخته تر می شود. او کاری را انجام می دهد که هیچکس تا به حال نکرده است. اگر راه صحیح را دنبال می کرد، قادر نبود آن را انجام دهد.

اشو-خلاقیت

شما عملاً دارای ظرفیتی نامحدود برای یادگیری و کسب مهارت های بیشتر در رشته انتخابی خود هستید. توانایی های ذهنی و ذکاوت شما به حدی است که اگر تمام باقی مانده عمر خود را هم صرف یادگیری و کسب مهارت ها کنید. هرگز نخواهید توانست از تمام این ظرفیت استفاده کنید. شما تواناتر از آن هستید که برایتان قابل تصور باشد. با به کارگیری نیروی ذهنی تان در شرایط مختلف، مانعی نیست که برطرف نشود، مسئله ای نیست که حل نگردد و هدفی نیست که قابل دسترسی نباشد.

ذهن شما مانند عضله است که رشد آن به فعالیت بستگی دارد. همانطور که باید عضلات خود را تحت فشار قرار دهید تا رشد کنند، عضلات ذهنی خود را نیز باید برای قوی شدن به کار گیرید. جالب اینکه هر چه بیشتر بیاموزید، قدرت یادگیری شما بیشتر می شود. درست مانند اینکه هر چه بیشتر یک ورزش یا بازی را تمرین کنید در آن بهتر می شوید. هرچه بیشتر وقت خود را صرف یادگیری مادام العمر کنید، یادگیری آسان تر می شود.

رهبران همیشه در حال یادگیری هستند. یادگیری مستمر، کلید موفقیت در قرن بیست و یکم است. یادگیری مادام العمر حداقل شرط موفقیت در هر رشته ای است. همین امروز تصمیم بگیرید که دانشجوی حرفه خود بشوید و برای بقیه عمر به آموختن و بهتر شدن ادامه دهید.

سه کلید برای موفقیت در یادگیری مادام العمر وجود دارد:

1-هر روز به مدت 30 الی 60 دقیقه در رشته خود مطالعه کنید. مطالعه برای ذهن به منزله ورزش برای بدن است. کتاب خواندن به مدت یک ساعت در روز، یعنی خواندن یک کتاب در هفته که بالغ بر خواندن 50 کتاب در سال و 500 کتاب طی ده سال می شود. اگر شما یک کتاب در هفته بخوانید، نسبت به یک فرد متوسط که یک کتاب در سال می خواند، برتری شگفت انگیزی در رشته خود پیدا خواهید کرد. تنها صرف یک ساعت برای مطالعه روزانه، شما را به داناترین و شایسته ترین فرد با بالاترین درآمد در حرفه خودتان تبدیل می کند.

به خواندن ادامه دهید »

لحظه های زندگی

از وبلاگ زیبای پیشگو.

مردی از روی شدت عصبانیت بر چهره بودا تف کرد. او یک برهمن بود و سخنانی که بودا بر زبان رانده بود، سخت کاهنان را برآشفته بود. بودا چهره اش را پاک کرد و از آن مرد پرسید: «آیا حرف دیگری هم برای گفتن داری؟» آنادا، شاگرد بودا، به شدت عصبانی شد. او چنان غضبناک بود که از بودا درخواست کرد: «اجازه دهید حقش را کف دستش بگذارم. زیادی گستاخی می کند! من تحمل آن را ندارم.»

بودا گفت: «اما او که بر صورت تو تف نینداخت. صورت، صورت من است.ثانیاً، درست به این مرد نگاه کن! ببین در چه تنگنای بزرگی قرار دارد-خوب به صورتش نگاه کن! با او احساس همدردی کن! او می خواهد چیزی را به من بگوید، ولی کلمات از بیانش عاجزند. این مشکل من هم هست، مشکل تمام طول عمرم- و این مرد را دچار همین وضعیت می بینم! دلم می خواهد چیزهایی را که به آن رسیده ام بازگویم، ولی نمی توانم، زیرا زبان از گفتنش قاصر است. این مرد هم در همین مخمصه گرفتار است: او چنان خشمگین است که هیچ واژه ای، هیچ عملی، نمی تواند خشمش را بیان کند- درست مثل من که چنان عاشقم که هیچ واژه ای، هیچ عملی، نمی تواند آن را بیان کند. من مشکل این مرد را می فهمم-خوب نگاه کن!»

آن مرد نمی توانست چیزی را که شنیده است، باور کند. او بسیار غافلگیر شده بود. اگر بودا با مشتی بر صورتش جوابش را می داد و یا آنادا به جانش می افتاد، آنقدرها جا نمی خورد. دیگر جایی برای یکه خوردن باقی نمی ماند، همه چیز قابل انتظار می بود. چنان واکنش طبیعی می بود. اما بودا به حالش دل سوزاند، مشکلش را درک کرد…

آن مرد راهش را گرفت و رفت، اما شب نتوانست چشم برهم بگذارد. او درباره وقایع آن روز سخت به فکر فرورفت و چند و چون قضایا را سبک-سنگین کرد و بعد احساساتش شدیداً جریحه دار شد و تازه به خطای خود پی برد. زخمی در دلش دهان باز کرد.

او صبح زود سراسیمه خود را به بودا رساند، به پایش افتاد و برپاهایش بوسه زد و بودا رو به آنادا کرد و گفت: «نگاه کن، دوباره همان مشکل!اکنون او برایم شدیداً احساس دلسوزی می کند و از بیان این احساس در قالب واژه ها عاجز است. او پاهایم را لمس می کند. انسان چنین عاجز و درمانده است. هر احساسی، بیش از حدش قابل انتقال از طریق واژه ها، نیست. باید حرکات یا اشاراتی یافت که برآن دلالت کند.نگاه کن!»

و آن مرد شروع کرد به گریه کردن و گفت: «قربان، مرا عفو کنید، من بی اندازه متاسفم. انداختن آب دهان به مرد شریفی چون شما حماقت محض بود.»

بودا گفت: «فراموشش کن! دیگر نه آنکه بر او آب دهان انداختی، هست و نه آنکه آب دهان انداخت. تو آدم تازه ای هستی. من هم آدم دیگری هستم!نگاه کن! این خورشید که در حال طلوع است، تازه است. همه چیز تازه است. دیروز دیگر وجود ندارد. آن را ببوس و بگذار کنار! و من چطور می توانم عفو کنم؟ چون تو هیچوقت برروی من آب دهان نینداختی. تو برکسی آب دهان انداختی که در گذشته است.»

در سال 1953 در دانشگاه ییل آمریکا (Yale University) که از دانشگاههای بزرگ این کشور است و کارهای تحقیقاتی بزرگی در آن انجام می شود، گروهی از دانشمندان و محققین تصمیم گرفتند تا پدیده هدف و هدف گذاری در زندگی یک انسان را مورد تحقیق و بررسی قرار دهند و ببینند که داشتن هدف در دنیای انسان چه نقشی را ایفا می کند و فرق بین یک انسان با هدف و یک انسان بی هدف در چیست و انسانهایی که در زندگی خود دارای هدف های مشخص هستند، با انسانهایی که در زندگی خودشان هدفی ندارند، چه تفاوتی دارند.

برای انجام این تحقیق به سراغ فارغ التحصیلانی رفتند که در آن سال موفق به دریافت درجه لیسانس شده بودند. از آنها سوال کردند که اینک که از دانشگاه فارغ التحصیل می شوند آیا در زندگی خود اهدافی تعیین کرده اند و یا اینکه باری به هر جهت زندگی می کنند و هیچ هدف مشخصی در کار و زندگی خود ندارند. تنها 3 درصد از این فارغ التحصیل ها گفتند که آری ما در زندگی خود هدف داریم و دقیقا می دانیم دنبال چه هستیم و آینده خود را برای خود مشخص کرده ایم. بقیه 97 درصد از این فارغ التحصیل ها گفتند که ما هدف مشخصی در زندگی و آینده خود نداریم. باید ببینیم که خدا چه خواهد!.

محققین این دانشگاه این فارغ التحصیلان را تا 20 سال دنبال کردند. بعد از 20 سال یعنی در سال 1973 به سراغ این دانشجویان آمدند. از آنها این پرسش را کردند که بگویید دستاوردهای شما در این بیست سال چه بوده است؟
مثلاً در این بیست سال که از فارغ التحصیلی شما از دانشگاه می گذرد چقدر پول بدست آورده اید؟ پس از دریافت این پاسخ ها محققین به تجزیه و تحلیل این نتایج پرداختند و با کمال تعجب دریافتند که دستاوردهای آن 3 درصد که در زندگیشان هدف داشتند از مجموع دستاوردهای 97 درصد بقیه بیشتر است. علت تمام این موفقیت ها تنها یک چیز بوده است و آن داشتن هدف و طرح و نقشه یک زندگی. این آمار تقریبا در همه جای جهان همین طور است.

یعنی در حال حاضر تنها 3 درصد مردم ایران بالقوه هدف دارند و 97 درصد بقیه بی هدفند و مطمئن باشید که تمام افراد موفق در ایران جزو همان 3 درصدی هستند که آینده خود را از قبل روشن کرده اند.

ملاحظه می کنید که داشتن هدف و برنامه در زندگی به انسان حرکت می دهد، انگیزه می دهد، اعتماد به نفس می دهد، نشاط می دهد و در انسان انرژی می آفریند. هدفها مقصود و مسیر زندگی را روشن می کنند.

دکتر علیرضا آزمندیان - کتاب تکنولوژی فکر

چند روزی هست که واقعاً به من خوش میگذره!

پریروز من و پدرم رفتیم حدود 40 تا نهال از یک گلخانه خریدیم، هلو،زرد آلو شکر پاره،آلبالو گیسی،سیب یتیمی! ، سیب گلاب، گلابی،پسته،پرتقال تامسون،آلو طلایی،سیب سرخی،خرمالو ژاپنی،آلوچه، انجیر… آ… دیگه یادم نمیاد، این اصطلاح نهالهای میوه را هم صاحب گلخونه به کار می برد… آهان زیتون هم بود! من عاشق درخت زیتونم، خود زیتون را هم بیشتر، زیتون رودبار.( اینا را هم خریدیم که بکاریم دیگه!)

دو روزه که هی میرم بیرون شهر(دور از سروصدا،دود،آلودگی و…) یک جای دنج و با صفا، میون چند جریب مزرعه گندم، در پانصد متری رودخونه زاینده رود! (درس و دانشگاه که تموم شد، خیلی وقت اضافه دارم).

غروب که میشه میرم بالای پشت بوم یکی از اتاقا و به رقص گندما خیره میشم، مثل موج مکزیکی در ورزشگاه میمونه اما خیلی قشنگتر، موتور آب را میزنم و میزارم تا ساعتها در حوض، آب بریزه! چقدر قشنگه صدای آب.چقدر معاشقه های قشنگی دارند این درختا،این پرنده ها،این خاک،این آب،این حشرات…. با خدا!

تجارت در اینترنت

تجارت در اینترنت

این کتاب بسیار عالی نگاشته شده و دلیل ساده اش وجود مثالها،آمارها و تصاویر زیادی است که “تجارت در اینترنت” را بسیار ساده و زیبا توضیح داده.من به تمام صاحبان سایت،تبلیغ کنندگان،صاحبان فروشگاههای اینترنتی،حتی صاحبان وبلاگ! خواندن این کتاب را توصیه می کنم.

در اینجا فقط مقدمه بسیار زیبای نویسنده کتاب، آقای دکتر علی پرنده را قرار می دهم :

نوشتن این کتاب کمی سخت تر از آن بود که تصورش را می کردم. حتی با این که بارها سمینار تجارت در اینترنت را برگزار کرده ام و برای این کار جزوه هایی نیز داشتم، باز هم با مسائل جدید و جالبی روبرو شدم که هر کدام سختی خود را داشت. ولی سخت ترین کار در تمام این 9 ماه، دست و پنجه نرم کردن با زندگی روزمره بود. یک پا در اسپانیا و پای دیگر در ایران، فقط یک پا در آمریکا کم داشتم و در تمام این مدت هم می بایست، با یک تیروئید فعال، ضربان قلب 115 و همکاران و دوستانی در سازمان مدیریت صنعتی، نیز مدارا می کردم.

زندگی من تا به امروز پیچ و خمهای جالب و ناخوشایندی داشته است، ولی اگر به غیر از این بود، زندگی نبود. اینترنت هم زندگی و خون خود را دارد: از دزد تا دوست و از فامیل تا غریبه!

در این کتاب من سعی کرده ام تا از راه های مورد نیاز برای موفق بودن را توضیح دهم و شما را از فریب خوردن آگاه کنم. به عقیده من تحصیلات دانشگاهی (برعکس مدرسه) آن است که شما به دنبالش می روید. اینترنت هم فرقی ندارد و بستگی به پشتکار شما دارد!

موضوعات کلی که در این کتاب مطرح می شود عبارتند از:

  • راه موفقیت برای تجارت در اینترنت
  • واردات و صادرات از طریق اینترنت
  • فروشگاه و فروش مجازی

عشق یعنی وقف کردن بی چشم داشت خویش. عشق یعنی خود را تماما بخشیدن به این امید که عشق ما در معشوق عشق بیافریند. عشق عملی براساس ایمان و اعتقاد است و او که ایمان و اعتقاد کمی دارد، از عشق نیز چیزی نمی داند. عشق کامل عشقی است که هر آنچه دارد می بخشد و چیزی در مقابل طلب نمی کند. مسلما این عشق با مسرت، آنچه را به او ارزانی می شود می گیرد، هر چه بیشتر بهتر، اما هرگز تقاضای گرفتن آنرا نمی کند. زیرا اگر انتظاری نداشته باشی و چیزی نخواهی هرگز فریب نمی خوری و مایوس نمی گردی. تنها زمانی که عشق طلبکار می شود درد از راه می رسد.

این عبارات بنیانی و ساده ای است، اما در عمل به واقع سخت و دشوار است. در میان ما آدمهای زیادی وجود ندارند که آنقدر با اعتماد باشند و در ازاء عشق بخشیدن، چشم داشتی نداشته باشند. جای تعجب نیست، از کودکی به ما آموخته اند که در برابر هر تلاش و کوششی در انتظار پاداشی باشیم. اگر کاری می کنیم طالب مزدی هستیم و گرنه دست از کار می کشیم. اگر نهالی می نشانیم، انتظار گل و میوه است و گرنه، نهال را بر می کنیم. اگر در برنامه ای وقت خود را سرمایه گذاری می کنیم در انتظار رضایت خاطری، یا تعریفی خواهیم بود، و گرنه از انجام دوباره آن سرباز می زنیم. در واقع انتظار پاداش، تنها انگیزه یادگیری است.

اما عشق از مقوله دیگری است، عشق تنها وقتی عشق است که بی چشم داشت ارزانی شود. مثلاً نمی توانی اصرار داشته باشی کسی را که دوست می داری حتما عاشق تو باشد، حتی فکرش هم خنده دار است، با این حال به طور ناخودآگاه این راهی است که بیشتر مردم در آن زندگی می کنند. اگر به راستی عاشق باشی، چاره ای نداری جز اینکه به راستی مومن باشی، اعتماد کنی، بپذیری و امیدوار باشی که عشق تو را پاسخی هست. اما هرگز اطمینان کامل و تضمینی وجود ندارد. اگر قرار باشد کسی برای عاشق شدن صبر کند تا از دریافت میزان عشقی مساوی مطمئن گردد، شاید ناگزیر باشد همه عمر در انتظار بماند.

در واقع اگر کسی در قبال عشقی که ارزانی می کند، چشم داشت داشته باشد مسلما در پایان مایوس می شود، زیرا بعید است که خیلی از آدمها بتوانند همه نیازهای او را برآورده سازند، حتی اگر عاشق و شیدای او باشند!

زندگی،عشق و دیگر هیچ - پدر عشق: لئو بوسکالیا:

« Newer Posts - Older Posts »