Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘داستان’ Category

مسئول امور برقی برج کاوه یک مرد متینی هستش،لاغر اندام، صورتی کشیده با چشمانی نافذ که یک حالت دلنشینی را به صورتش القا کرده، با اینکه اولین بار بود می دیدمش ولی به طور ناخودآگاه شخصیت و شکل ظاهریش به دلم نشست!

برای بالابر، به برقی جداگانه نیاز داشتم به پارکینگ، قسمت موتورخونه رفتم اونجا با یک نرده آهنی بزرگ از پارکینگ جدا شده بود. صداش کردم و در حینی که منتظر اومدنش بودم چشمم به یک جوجه کلاغ خوشگل افتاد! منقارش برای کله کوچیکش واقعاً بزرگ بود ولی روی هم رفته با مزه بود. اونو تو یک کارتن معمولی نگه میداشت! تعجب کردم پیش خودم گفتم آخه میون این همه پرنده زیبا و معروف کی یک جوجه کلاغ را نگه میداره؟! چیزی نگفتم .

با هم بالا رفتیم و مشکل برق ما را حل کرد. بعد از چند دقیقه دیدم با همون کارتن اومده و بعد جوجه کلاغ را که تازه متوجه شدم پاهایش بطرز دلخراشی شکسته بودند در هوا بالا و پایین می برد و می گفت قار قاری! الان مامانی میاد!!! من خندم گرفت. از روی کنجکاوی رفتم پیشش و بهش گفتم دارین چکار می کنین؟

گفت:» چند روز پیش که برای کاری به پشت بوم اومده بودم دیدم این جوجه کلاغ بصورت ناشیانه به پره های بزرگ هواکشی که در آنجا بود برخورد می کنه و پاهاش به این شکل آسیب می بینند. من هم که دلم براش سوخته بود، رفتم که ورش دارم ولی ورداشتنش همان و جمع شدن 20-30 کلاغ در آسمان همان! کلاغها بطرز وحشیانه ای به سمت من هجوم آوردند تا بتونند جوجه کلاغ مصدوم را نجات بدند ولی من با چابکی از اونجا فرار کردم و اینطور شد که جوجه کلاغ را برای معالجه پیش خودم به موتورخونه آوردم. یکبار تصمیم گرفتم اونو به منزلم که چند خیابون پایینتر بود ببرم این کار را هم کردم ولی وقتی داشتم از ساختمان خارج می شدم دیدم دو تا کلاغ تو آسمونا بالای سرم در حال چرخش هستند، چند قدمی را پیاده رفتم دیدم اون دو تا کلاغ هم ماهرانه به دنبال من میومدند! ایستادم و جوجه کلاغ را روی زمین گذاشتم و کمی اونطرفتر ایستادم دیدم یکی از اون دوتا کلاغها سریع پایین اومد و منقارش را نوازش گونه بر روی منقار اون جوجه کلاغ کشید! «

Advertisements

Read Full Post »

دانش آموزی سر کلاس ریاضی خوابش برد. وقتی زنگ مدرسه به صدا در آمد او هم بیدار شد. به تخته سیاه نگاه کرد و دو سوال روی تخته را در دفترچه یادداشت کرد. گمان کرد که این سوال ها تکلیف اوست. به خانه بازگشت. سپس تمام بعدازظهر را تا شب روی مساله ها کار کرد. مطمئن بود اگر مساله ها را حل نکند، نمره کلاسی اش را از دست می دهد.

او نتوانست حتی یک سوال را حل کند اما تا پایان هفته به تلاشش ادامه داد. سرانجام پاسخی برای یکی از سوال ها یافت و به کلاس ارایه کرد. معلم بسیار تعجب کرد. دانش آموز ترسید از اینکه مبادا کم کاری کرده یا خیلی دیر کارش را تحویل داده باشد. اما معلوم شد که او توانسته مساله ای را حل کند که گمان می کردند حل نشدنی است.

فکر می کنید او چگونه توانست این مساله را حل کند؟ او کاری را با موفقیت انجام داد که گمان می کردند غیر ممکن است، در حالی که او باور داشت ممکن است. نه تنها باور داشت حل مساله ممکن است، بلکه باور داشت اگر مساله را حل نکند نمره کلاسی اش را از دست می دهد. اگر او می دانست که این مساله حل نشدنی است هرگز پاسخی برایش نمی یافت.

زمانی که درست بودن موضوعی را باور داریم، ذهن ما ناخودآگاه، به سوی درست بودن آن موضوع هدایت می شود. اگر باورهای مان را تحت کنترل در آوریم، آن وقت باورهای مان می توانند ما را همانند قدرتمندترین نیروها در ساختن بهترین زندگانی یاری کنند. باورها زندگی ما را می سازند. باوری که درباره خودمان داریم باوری که درباره دیگران داریم. باوری که دیگران درباره ما دارند.

زمانی به سوی بهترین شدن گام برمی داریم که آگاه باشیم:  می توانیم باورهای مان را خودمان انتخاب کنیم. باورها همانند نقشه و قطب نما عمل کرده و ما را در مسیر رسیدن به اهداف مان راهنمایی می کنند. اگر باور داشته باشید می توانید کاری را انجام دهید یا باور داشته باشید که نمی توانید آن کار را انجام دهید، در هر حال همان خواهد شد که باور دارید.

منبع: مجله موفقیت شماره 139

مرتبط:
ببینیم که خدا چه خواهد
عشق را امتحان کن
چیزی که بر آن کنترل مطلق دارید
آینه و 30 صفت

Read Full Post »

در دهکده شیوانا زلزله های شدیدی پشت سر هم رخ می داد و زندگی مردم به کلی مختل شده بود. مشکل تامین سوخت وآب وغذا باعث شده بود اهالی دهکده، همگی در اطراف مدرسه شیوانا چادر بزنند و از امنیت و مساعدت اهالی مدرسه برخوردار شوند.
زلزله دایم رخ می داد و هر بار مردم وحشت زده با داد و فریاد این سمت و آن سمت می دویدند و حتی بعضی از ترس، گریه می کردند. اما شاگردان شیوانا همگی آرام و آسوده حتی وقتی زلزله رخ می داد گوشه ای پناه می گرفتند و بعد دوباره کمک خود را به مردم وحشت زده ادامه می دادند. شیوانا نیز چهره ای بسیار آرام و مطمئن داشت و هیچ نشانه ای از ترس و وحشت در چهره اش نمایان نبود.
یکی از اهالی وحشت زده وقتی چهره و رفتار آرام شیوانا و اهالی مدرسه را دید با کنجکاوی از شیوانا پرسید: » استاد! زمین زیر پای شما هم مثل ما می لرزد و همان خطری که ما را تهدید می کند، می تواند شما را نیز از بین ببرد. دلیل این همه آرامش و آسودگی شما در چیست؟»
شیوانا با تبسم گفت: » فرض کنید ده ها قایق کوچک در ساحلی توفانی داخل آب به حال خود رها شده اند. در هر قایق تعدادی آدم نشسته اند. بعضی از این قایق ها با ریسمانی طولانی اما محکم و مطمئن به اسکله و ساحل متصل شده اند و بعضی دیگر از قایق ها بدون طناب در کنار ساحل اسیر امواج هستند. قایق های طناب دار هم مثل بی طناب ها بالا و پایین می روند، اما ساکنان آن آرام تر و آسوده تر از ساکنان قایق های بدون طناب اند، چرا؟»
آن مرد وحشت زده پاسخ داد: «خوب به هر حال سرنشینان قایق های طناب دار مطمئن اند که زیر آب نمی روند و ساحل  اجازه نخواهد داد که آنها به وسط دریا کشانده  شوند. اما این چه ربطی به آرامش خاطر و آسودگی خیال الان شما و اهل مدرسه دارد؟»
شیوانا پاسخ داد: «من و بقیه اهالی مدرسه ریسمان درونی دل مان را به ساحل مطمئن خالق کاینات متصل ساخته ایم و هر آنچه را مورد قبول اوست، پذیرفته ایم. اگر تقدیر ما از بین رفتن باشد، طبیعی است که هیچ گریزی از این تقدیر نداریم و چون مطمئنیم هر آنچه دوست بخواهد به نفع ماست! از اتفاقاتی که اطرافمان رخ می دهد اصلاً نگران نیستیم. دلیل ترس و وحشت بیش از حد و غیر طبیعی شما فراموش کردن طناب است. شما هم طناب توکل خود را به ساحل رضایت خالق کاینات متصل کنید و بعد همه چیز را به او بسپارید و به وظیفه ای که درست است عمل کنید. هر اتفاقی بیفتد آرامش شما را بیشتر خواهد کرد.»

منبع: مجله موفقیت شماره 139
پیوند کوتاه شده

مرتبط:
من اگر جای تو بودم
زیبایی شرط نیست

Read Full Post »

پسر نابينايي روي پله ساختمان نشسته و کلاهي جلوي خود گذاشته بود که تعداد کمي سکه در آن بود، نوشته اي هم جلوي خودش گذاشته بود با اين مضمون:« من کور هستم، به منپسرک نابینا کمک کنيد.»

مرد رهگذري چند سکه از جيبش درآورد و درون کلاه ريخت، بعد نوشته  را برداشت و نوشته را تغییر داد و دوباره در جلوی پسرک نابینا قرار داد.

مدت کمي گذشت و کلاه پسر پر از پول شد. آدم هاي بيشتري به پسر نابينا کمک مي کردند. بعدازظهر آن روز مرد رهگذر که نوشته پسرک را عوض کرده بود، بازگشت تا ببيند چه اتفاقي افتاده است.

پسر نابينا صداي پاي رهگذر را شناخت و پرسيد:« شما هماني نيستيد که نوشته مرا امروز عوض کرديد؟ چه چيزي نوشتيد؟» رهگذر گفت:« من فقط واقعيت را نوشتم. من هماني را گفتم که تو گفته بودي، اما به زباني ديگر»
آنچه مرد نوشته بود اين بود:« امروز روز زيبايي است و من نمي توانم آن را ببينم.»

فکر مي کنيد نوشته اولي و دومي يک چيز را مي گفتند؟

درست است که هر دو مي گفتند پسر نابينا است، اولی به سادگي مي گفت که پسر نابينا است، اما دومي به مردم مي گفت که چقدر خوشبختند که کور نيستند.

تعجبي ندارد که نوشته دومي تاثير گذارتر بوده است.

نتيجه اخلاقي

شکر گذار آنچه داري باش.
هنگامي که زندگي 100 بهانه براي گريه کردن به تو مي دهد، تو به زندگي 1000 دليل براي لبخند زدن نشان بده.

منبع: tarjomanweb.com

Read Full Post »

تنها عشق حقیقت دارد

«داستان حیرت انگیزی که ذهن شما را می گشاید. معمای عقل، شگفتی های زندگی و عشق را »
دکتر برنی سیگل، نویسنده کتاب عشق، دارو و معجزه

در حین مطالعه این کتاب غرق شگفتی و تحیر شدم! یک احساس عجیب! مثل اینکه گمشده ای را یافته باشم. به حق که این جمله «تنها عشق حقیقت دارد» در وجودم نفوذ کرده و زخمهای بی پاسخم را التیام بخشید.

اگر کتاب قبلی دکتر ال.وایس یعنی «استادان بسیار،زندگی های بسیار» را مطالعه کنید بسیار بهتر است، چون بعد از آن لذت خواندن این کتاب دو چندان می شود. شاید فلسفه این دو کتاب با مذاق خیلی ها خوش نیاید به عبارتی دیگر باور کردنش سخت باشد و یا حتی به سخره گرفته شود ولی باور کنید که اگر این مطالب صحت داشته باشند آن وفت چی؟!

در کتاب قبلی دکتر برایان ال.وایس «استادان بسیار،زندگی های بسیار»، نزدیک به دو میلیون نفر با کاترین آشنا شدند: بیمار جوانی که در وضعیت خواب مصنوعی خاطرات چند زندگی در گذشته اش را به خاطر آورد و با انتقال پیامها، زندگی یک روانپزشک معتبر را متحول کرد.

اکنون دکتر برایان وایس تحقیقات خود را یک قدم دیگر به جلو می راند. او دو بیگانه را تصویر می کند که پیش از آنکه دوباره کنار هم قرار بگیرند، نمی دانستند طی قرنها دوستدار هم بوده اند. او نشان می دهد که چطور هر یک از ما و همه ما روح همراهی داریم که هر بار به جسم آمده ایم دوستش داشته ایم و او در انتظار است تا دوباره به ما بپیوندد. دکتر وایس دنیای کاملاً تازه ای را به روی ما  در هر کجای این جهان که باشیم می گشاید، دنیایی که بر مبنای حقیقتی ساده و نیرومند بنا شده است:

تنها عشق حقیقت دارد

Read Full Post »

جورج واشینگتن، اولین رئیس جمهور امریکا، در نظر اغلب صاحبنظران در شکل دادن به جمهوری امریکا مرد حیاتی ای بود. او در خانه کوچکی متولد شد و در شرایط نه چندان مناسبی بزرگ شد. با این حال، او در کودکی از بلندپروازی فراوان برخوردار بود. او تصمیم گرفت شخصیت و منشی داشته باشد که بتواند در جامعه موفق شود.

راهنمای او در زندگی کتابی بود که به 130 قاعده و روش برای رسیدن به کمال اشاره کرده بود. او این کتاب را، بارها و بارها مطالعه کرد و مطالب آن را به حافظه سپرد. بعد از آن، رفتارش با مردم به شدت مودبانه شد. تا زمانی که او در انقلاب امریکا به مردی قدرتمند تبدیل شد، در مستعمرات امریکا به شخصی با ادب و مبادی آداب و اصول مشهور شد.

Read Full Post »

مردی از روی شدت عصبانیت بر چهره بودا تف کرد. او یک برهمن بود و سخنانی که بودا بر زبان رانده بود، سخت کاهنان را برآشفته بود. بودا چهره اش را پاک کرد و از آن مرد پرسید: «آیا حرف دیگری هم برای گفتن داری؟» آنادا، شاگرد بودا، به شدت عصبانی شد. او چنان غضبناک بود که از بودا درخواست کرد: «اجازه دهید حقش را کف دستش بگذارم. زیادی گستاخی می کند! من تحمل آن را ندارم.»

بودا گفت: «اما او که بر صورت تو تف نینداخت. صورت، صورت من است.ثانیاً، درست به این مرد نگاه کن! ببین در چه تنگنای بزرگی قرار دارد-خوب به صورتش نگاه کن! با او احساس همدردی کن! او می خواهد چیزی را به من بگوید، ولی کلمات از بیانش عاجزند. این مشکل من هم هست، مشکل تمام طول عمرم- و این مرد را دچار همین وضعیت می بینم! دلم می خواهد چیزهایی را که به آن رسیده ام بازگویم، ولی نمی توانم، زیرا زبان از گفتنش قاصر است. این مرد هم در همین مخمصه گرفتار است: او چنان خشمگین است که هیچ واژه ای، هیچ عملی، نمی تواند خشمش را بیان کند- درست مثل من که چنان عاشقم که هیچ واژه ای، هیچ عملی، نمی تواند آن را بیان کند. من مشکل این مرد را می فهمم-خوب نگاه کن!»

آن مرد نمی توانست چیزی را که شنیده است، باور کند. او بسیار غافلگیر شده بود. اگر بودا با مشتی بر صورتش جوابش را می داد و یا آنادا به جانش می افتاد، آنقدرها جا نمی خورد. دیگر جایی برای یکه خوردن باقی نمی ماند، همه چیز قابل انتظار می بود. چنان واکنش طبیعی می بود. اما بودا به حالش دل سوزاند، مشکلش را درک کرد…

آن مرد راهش را گرفت و رفت، اما شب نتوانست چشم برهم بگذارد. او درباره وقایع آن روز سخت به فکر فرورفت و چند و چون قضایا را سبک-سنگین کرد و بعد احساساتش شدیداً جریحه دار شد و تازه به خطای خود پی برد. زخمی در دلش دهان باز کرد.

او صبح زود سراسیمه خود را به بودا رساند، به پایش افتاد و برپاهایش بوسه زد و بودا رو به آنادا کرد و گفت: «نگاه کن، دوباره همان مشکل!اکنون او برایم شدیداً احساس دلسوزی می کند و از بیان این احساس در قالب واژه ها عاجز است. او پاهایم را لمس می کند. انسان چنین عاجز و درمانده است. هر احساسی، بیش از حدش قابل انتقال از طریق واژه ها، نیست. باید حرکات یا اشاراتی یافت که برآن دلالت کند.نگاه کن!»

و آن مرد شروع کرد به گریه کردن و گفت: «قربان، مرا عفو کنید، من بی اندازه متاسفم. انداختن آب دهان به مرد شریفی چون شما حماقت محض بود.»

بودا گفت: «فراموشش کن! دیگر نه آنکه بر او آب دهان انداختی، هست و نه آنکه آب دهان انداخت. تو آدم تازه ای هستی. من هم آدم دیگری هستم!نگاه کن! این خورشید که در حال طلوع است، تازه است. همه چیز تازه است. دیروز دیگر وجود ندارد. آن را ببوس و بگذار کنار! و من چطور می توانم عفو کنم؟ چون تو هیچوقت برروی من آب دهان نینداختی. تو برکسی آب دهان انداختی که در گذشته است.»

Read Full Post »

Older Posts »