Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘فرزند’

بزرگترین نعمت

  • روزت را با عشق آغاز می کنی، ادامه می دهی و به پایان می رسانی.
  • همیشه طعم کارهایت منحصر به فرد است:کار با طعم عشق.
  • روزهای شنبه، یک پیامک به این مضمون می نویسی «لحظه هایی سرشار از معجزه داشته باشید» و سپس برای همه افراد موجود در لیست ارسال می کنی.
  • هفته ای یک پیامک امیدبخش برای یکی از دوستانت که کمتر با تو تماس می گیرد، می فرستی.
  • بیشترین بخش های برنامه غذایی ات به گیاه خواری اختصاص دارد.
  • هر روز به اطرافیانت، یک جمله مثبت و اثربخش هدیه می دهی.
  • هنگام شب به خیر گفتن به فرزندت، تکرار این جمله را فراموش نمی کنی: خواب های رنگی ببینی، فرشته زندگی من!
  • وقتی تنهایی به خانه دلت سرک می کشی، با آرامش تکرار می کنی: تو خدای مهربان همیشه کنارم هستی و من عاشقانه حضورت را احساس می کنم(می بینی؟!دیگر احساس تنهایی نمی کنی!).
  • همیشه به خاطر یکی از بزرگترین نعمت های خداوند سپاسگزاری: لبخند کودکان!(کم نعمتی نیست!باور کن!).
  • از تماشای آسمان زیبای شب، خودت را بی نصیب نمی کنی.
  • هر ماه، یک کتاب به کتابخانه محله تان هدیه می دهی(قیمت کتاب اصلاً مهم نیست).
  • هر روز 5 درصد بیشتر از روز قبل ، به دیگران محبت می کنی!
  • وقتی از کسی بدی می بینی، آن را به همه انسان ها تعمیم نمی دهی و جمله «همه همین طورند» را به کار نمی بری.
  • هر بار که با اطرافیانت صحبت می کنی، حتماً روی یکی از ویژگیهای مثبت آن ها تاکید می کنی.

منبع: مجله موفقیت -شماره114

مرتبط: چقدر شبیه خودت می شوی،وقتی…

Advertisements

Read Full Post »

مادر

parents
بعضی موقها پیش خودم فکر می کنم که پدر و مادر چه نعمتی هستند، چه فرشته هایی ! یا نه ، بهتره بگم روحهای متعالی که در این جسم خاکی اومدند تا گوشه چشمی از مهربونی، زیبایی و صبر خدا را به ما نشون بدند!

مادر چه کلمه قشنگیه! مــــادر! کلمه ای که با گفتنش آزردگی، هر چند کوچیک از روح خستمون برداشته میشه. وقتی که با اون به صحبت میشینی و تو چشماش نگاه می کنی انگار زمان می ایسته و فرشته های مهربون که تا اون موقع دچار روزمرگی شدند گوش به زنگ میشند و لبخندی دلربا در صورت زیباشون نمایون میشه و بالهاشون را جمع می کنند و به زمین میشینند زمینی که تا اندک زمانی قبل برای اونها مظهر مادیات و تنفر بود الان محل شادی و پایکوبی میشه! چرا که خبرای خوبی برای خدا دارند خبرایی که باعث افتخارش میشند و به دنبالش به اونا میگه دیدین چه آفریده ام!

مرتبط:
هنوز مادر نشده ای

Read Full Post »

Read Full Post »

این یک ماجرای واقعی است:

سال ها پیش، در کشور آلمان، زن و شوهری زندگی می کردند. آن ها هیچ گاه صاحب فرزندی نشدند.

یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند، ببر کوچکی در جنگل نظر آن ها را به خود جلب کرد. مرد معتقد بود نباید به آن بچه ببر نزدیک شد، به نظر او ببر مادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آن ها حمله می کرد و صدمه می زد.

اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید، خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید، دست همسرش را گرفت و گفت: «عجله کن، ما باید همین حالا سوار اتومبیلمان شویم و از این جا برویم.»

آن ها به آپارتمان خود بازگشتند و به این ترتیب ببر کوچک، عضوی از اعضای این خانواده کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند.

سال ها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.

در گذر ایام، مرد درگذشت و مدت کوتاهی پس از این اتفاق، دعوتنامه کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید. زن با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببر داشت و مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ناچار بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلیستگی اش دور شود.

پس تصمیم گرفت ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد. در این مورد با مسؤولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماه، ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسؤولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود، بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.

دوری از ببر، برایش بسیار دشوار بود، روزهای آخر قبل از مسافرت، مرتب به دیدار ببر می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.

سرانجام زمان سفر، فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری، با ببرش وداع کرد. بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید. وقتی زن بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند، در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد: عزیزم، عشق من، من برگشتم، این شش ماه دلم برات یک ذره شده بود، چقدر دوریت سخت بود، اما حالا من برگشتم، و در حین ابراز این جملات مهر آمیز، به سرعت در قفس را گشود، آغوش باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.

ناگهان صدای فریادهای نگهبان قفس، فضا را پر کرد:» نه،بیا بیرون این ببر تو نیست. ببر تو بعد از اینکه این جا را ترک کردی، بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد. این یک ببر وحشی گرسنه است.»

اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی، با همه عظمت و خوی درندگی، میان آغوش پر محبت زن، مثل یک بچه گربه، رام و آرام بود.

اگر چه ببر مفهوم کلمات مهرآمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود نمی فهمید اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد چرا که عشق آن قدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آن قدر متعالی که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

مجله موفقیت شماره 114

Read Full Post »